سلام...این بار سلامی نه از جنس دل تنگی و حسرت و انتظار...سلامی از جنس
پریشونی یه قلب تنهــا...یه قلب تنها که تنها یه هق هق شبونه جورشو می
کشه...این بار باور کن...این یه قصه نیس...
ریزش برگ های زرد خیال نیس ،تو کوچه پس کوچه های دل تنگی یه دخترتنها...
ضربانشو حس کن...ضربان سردرگمی یه قلب تنهـا، یه فکـر آشفـته تو سیـاهی بر باد
رفتن آرزوهایی که هر شب تو خیالش رنگی میکرد...
یه حس غمناک با یه بغض فـروخورده تو گلوش و یه کاغـذ خیس از آرزوهـایی که با تموم
وجودش هر روز از بر می کرد...آرزوهای قشنگی که آسمـون رویاهاشو مملو از ستـاره
می کرد...ستاره هایی که کم سو شدن تو یه غروب غم انگیز پریشونی...
گردباد دلهـره و اضطراب دریای آروم آرزوهاشو طوفانی کرد...آسمون نیلی رویاهاش به
یک باره تیره شد...تیره شد از ابرهای سیاه آشفتگی...
اونقد تیره شد که رعد و برق یاس و نومیدی،بیستون امیدشو لرزوند و بارون سرد
حسرت آرزوهاشو شست...
مث یه ماهی تنها و سردرگم تو آب گل آلود آرزوهاش می غلتید و رویای دریایی شدن
روبه مرداب آرزوهاش می سپرد...مث یه گلبرگ نوشکفته که تو اوج بهار زندگی زرد شد
و از ریشه جدا شد...مث یه آواز نخونده تو گلوی پرستوی کوچیکی که از سرما رو درخت
بی شاخ و برگ آرزوها یخ زد...
ضربانشو حس کن...نبض آشفتگی دخترکی تنها تو کوچه پس کوچه های غریب وخاکستری زندگی...نبض آشفتگی من...
نظر یادتون نره
اینم لوگوهای وبم هرکدومو دوست داشتین بذارین تو وبتون لطفا:
من اگر پيامبر بودم، رسالتم شادمانى بود
بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان...
نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى
وعده ميدادم...تنهامى آموختم انديشيدن را و
"انسان" بودن را...
(چارلی چاپلین)
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!
باید این گونه نوشت
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست
زندگی در گروه حادثه هاست
زندگی تلخترین خاطره هاست.....
مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم .
زن: میخواهى من از پیشت برم ؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن .
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته !
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی ؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى میکنی ؟
زن: منو مسافرت میبری ؟
مرد: مرتب !
زن: آیا منو میزنی ؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟ . . .
-
-
-
بعد از ازدواج
-
-
-
**** متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید ****
يکی از سرگرمیهای من دادن آدامس اُکالیپتوس اُربیت به بچه های زیر پنج سال و دیدن عکس العملشون بعد از پنج ثانیه س!!!

بهم نشون بدن اما الان خواستگاری ها جوری شده که دختر و پسرا خانواده ها
را به هم نشون می دن.



بعضی از این پشه ها قیافشون انقدر مظلومه که آدم میخاد خودش رگشو پیدا کنه بزاره تو دهنشون! و..الاا
فک کنم مغزم رسما تو کماست ، الان یکی زنگ زده موقعی خداحافظی بهش میگم سره دعا منو افطار کنین


مخصوصا ً وقتی که یه تیکه سبزی لا دندونت گیر کرده !
تخمه سیاه حتی !
ادامه مطلب
وقتی دلت گرفت بشین
به اندازه تمام دلتنگی هات گریه کن!!
برای اینکه کسی اشکاتو نبینه ماهی کوچکی شو
برو ته دریا دیگه نه کسی اشکاتو میبینه نه صداتو
میشنوه اونوقت میفهمی که چرا آب دریا شوره...!

قلب من
به تیغ کسانی زخم برداشت
که از آنها
انتظار محبت داشتم

اگر درد داری...
تحمل کن...
روی هم که تلمبار شد...
دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاست...
کم کم خودش بی حس میشود...

چـ ـه خوب می شد اگه دنیا یکمـ مرد بود
اونوقت میـ شد سبیل هاشو چـ ـرب کرد تا یکمـ ـی با ما راه بیاد

زمستانیـ سرد کلاغـ غذا نداشتـ ـ تا جوجه هاشو سیر کنه
گوشتـ ـ بدنـ خودشو میکند و میداد بـ ـ جوحه هاشـ میخوردند
زمستانـ تمامـ شد و کلاغـ مُرد . . .
امّا بچه ها نجاتـ ـ پیدا کردند و گفتند :
آخی خوب شد مرد ، راحتـ ـ شدیمـ از اینـ غذایـ تکراریـ !
√ اینـ استـ ـ واقعییتـ ـ تلخـ روزگار ما ، ومن از این مینالم . . .

رو به سوی شهر تو می ايستم شايد بوی تو دوباره مرا مست کند
و زندگی دوباره آغاز شود
سپيده دم تورا فرياد ميزن
ای الهه زيبايی در کدامين کتاب
در کدامين افسانه قرن می شود پيدايت کرد؟

به آدم عاشق میگن کودن و احمق
ولی به آدم هفت خط میگن مرد زندگی

دیگر دیدن دختران گلفروش صحنه ای همیشگی شده
(فرقی شاید نکند پسر یا دختر بودنشان، اما نمی دانم چرا دیدن دخترانی از این دست بیشتر تکانم می دهد)

در طول روز اغلب خلوتی نمی یابم، مگر در حین رفت و آمد در شهر و وقت گذرانی پشت ترافیک
اینجا همان جایی است که این دخترکان را میبینم... همگی شبیه به هم اند
نگاه همهشان شبیه هم است...خواستهشان هم عین هم

ادامه مطلب
ایـن دَردی کِــه مَــن مـی کِشــم، دَرد ِ بـی *تــو بــودنــ نیستـــ !.!.!
تـــاوان بـــا تـــو بـــودن استـــ !!!... 
هـَــرجـا کِـه دلتـــ مى خـــواهــد بُـــرو
فـقــط آرزو مـى کــُنــم
وَقتــى دُوبــاره هـَواى ِ مـن بــهـ ســـَرت زد
آنقــَدر آسمـان ِ دلتـــ بگــیرد کــِه ....
!...بــا هـِـزار شبــ گــِـریـه آرام نگـــیرى
وَ اَمـا مــَن
!!!بــَرکــِه نـمى گـــَردم هــــ ـــــــیچ
عَطـــر ِ تنـَــــم را هــَـم
از کـوچــــه هـای پشـــت سرم جمـــع می کنــم
کـهـ لـَــم ندهـــی روی مبــــل های "راحتــــی"
با خــاطــــِـــره هایـم قَـــدم بـــزنی!!!


من هیچ ندارم؛
با خودخواهی خود همه چیز را ز من گرفته اند!
حتی تنهایی ام را.....
نه دلی گذاشته اند و نه دل خوشی ای....
تنهایی ام را ز من ربوده اند و جای آن انتظار داده اند.....
انتظار داده اند تا به انتظار نشینم
به انتظار فردایی نا معلوم.....
بـَعضــی آه هـا را هـَرچـِقدر هم از تـه دل بــِكشـی
سيـنه ات خـالـی نمـيشـود
امروز سـينه مـَن پـُر از همان آه هـاست!!!

ترک کردن ِ آدمها هم آدابی دارد !
اگر آداب ِ ماندن نمیدانید
لااقل
درست ترکشان کنید
تا تَرَک برندارند . . .

هی فلانی !
رفتن حق همه ی آدمهاست...
فقط خواستم بدونی ،
اگه مونده بودی..
پاییزم قشنگ تر بـــود ...!
فکر تنهایی نباش ، تنهایی خودش تنهاست ،
تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست …

خدایا .. .
"خدایا ..... سپاس"
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرهداره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یهعروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!همه مات و مبهوت دارند بهاین صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم........
ادامه مطلب

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم
تلفن سنگین ترین سکوتهاست.
نه از دست ها کاری ساخته است ؛
نه از چشم ها...
اندکی صبر کنید تا بتپد ![]()


عشقبازی، کار فرهاد است و بس
دل به شیرین داد و دیگر هیچ کس
مهر امروزی فریبی بیش نیست
مانده ام حیران که اصل عشق چیست؟

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری…
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !
« دکتر علی شریعتی »


اگه به مغز بود پسته و بادوم هم آدم بودن!
شعور داشته باش
آره این مهمه!!!!
عمر من قد نمیدهد
به سفرت بگو کوتاه بیاید

رد پاهایم را پاک می کنم
به کسی نگویید
من روزی در این دنیا بودم.
خدایا
می شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام …!
وقتی سگها در بیابان از گرگها رشوه میگیرند.ومترسکها در مزرعه با کلاغها تبانی میکنند!!! دیگر از وفای آدمها چه انتظاریست...!!!

چند وقتیست با خودم خداحافظی کردم
خودم را تنها رها کردم در چهار دیواری اتاقمان
طفلی خودم
در یک قدمی جنون طرح لبخند تو را زمزمه میکرد
چند وقتیست ندیدمش خودم را
دلم برایم تنگ شده !!!
می شمارم
دانه دانه باران را
در خیابانهای بی تـــو....
وقتی
آوار می شود ،
جنونی که تازگی ندارد،،
بر ســـرم ...
خراب تر ازین نمی شوم ، این روزها ...

عکس تـــو را
به سقف آسمان سنجاق میکنم
حال که این روزهــا
از فرط دلتنــــگی
چشمانم مدام رو به آسمـــان است
بگذار تـــو در قـاب چشمانم باشی...

عشق در حيطهء فهميدن ما نيست، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست ، بيا برگرديم
گريه هامان چقدر تلخ ، ببين ! رنگ ترحّم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست ، بيا برگرديم
باغ از فطرت اين جاده پر از بوی شكفتنها ، حيف
شمّه ای مهلتِ بوييدن ما نيست ، بيا برگرديم
بال سنگين سفر ميشكند وای ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست ، بيا برگرديم
مثل گنجيم گران سنگ پر از وسوسه هاييم ولی
دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم
خودمانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم
عشق در حيطه ی فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم.

مانده ام در شب اين جاده كمك می خواهم
كولـــه از شانه ام افتاده كمــك می خواهم
روزگاريست كه آنســوی دعـايم خاليـست
محـض روی گــل سجــاده كمــك ميخـواهم
ماندهام با خود و اين عشق زمينی كه خدا
به من ســـر به هوا داده كمك می خواهم
ردپــاهـای مــــــرا از نفــس خـاک بگـيــــر
يک قــدم مانده به فريادِ كمك می خواهم
عاشـــقی معـــترفم جرم بزرگــيست ولی
اتفاقيــست كه افــتاده كمـــك ميـــخواهم
اشعاراز : فرهاد صفريان
دختری به کورش کبیر گفت:دیوانه وار عاشقت
هستم کورش گفت :لیاقت زیبایی تو را برادرم
دارد که پشت سر تو ایستاده دختر برگشت و
کسی را ندید!کورش گفت اگر عاشقم بودی
روی بر نمیگرداندی...!!

عشق تو
شوخي زيبايي بود که خداوند با قلب من کرد !
زيبا بود
امّا
... شوخي بود !
... ... حالا . . .
تو بي تقصيري !
خداي تو هم بي تقصير است !
من تاوان اشتباه خود را پس ميدهم . . . !
تمام اين تنهايي
تاوان « جدّي گرفتن آن شوخي » است

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن
میشود برای من کمی دعا کنی؟
یا اگر خدا اجازه می دهد
کمی به جای من خدا خدا کنی؟
راستش دلم مثل یک نماز بین راه
خسته و شکسته است
میشود برای بیقراری دلم
سفارشی به آن رفیق با وفا"خدا" کنی؟

تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده تا فردا مرا نمیبینی چگونه سر کنم شب را تا فردا.......... نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا را............

يادته يه روز بهم گفتےهر وقت خواستے گريه کنے برو زير بارون که نکنه نامردے اشکاتو ببينه
و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟
گفتے اگه چشماے تو بباره آسمون گريش ميگيره ...
گفتم :يه خواهش دارم وقتے اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...
حالا من دارم گريه مےکنم و آسمون نمےباره ........
تو هم اون دور دورا ايستادے به من مي خندے .



چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی
نمی وزد..

نقش شب توی زندگی من مثل نقش یه مادر واسه نوزادشه...
شب رو دوست دارم چون توش میشه دنبال سکوت گشت و پیداش کرد...شب رو دوست دارم چون میتونم توی تاریکیش پناه ببرم به خدای خودم...
شب رو دوست دارم چون ماییه ی آرامشه...مایه ی التیام...مایه ی تفکر...
شب رو دوست دارم چون قشنگترین لحظه هام رو توی شب گذروندم...شبهایی که با خوشحالی میخوابیدم تا فردا برسه...
شب رو دوست دارم چون اون موقع هاست که به آرامش و سکوت و تنوع میرسم....
شب رو خیلی دوست دارم...چون حتی اگر حالم بد باشه،حتی اگر گریه ام هم بگیره،میتونم به شب پناه ببرم...شب نمیذاره کسی اشکامو ببینه...شب مهربونه
عاشق شب هایی هستم که توی اتاقمم و آهنگ گوش میدم با پنجره ی نیمه باز...شب هایی که دیوان فروغ جلوم باشه و من هی بخونم شعرهایی رو که صدبار خوندم و تقریبا حفظم...شب هایی که تا ساعت دو هیچ صدایی نشنوم جز پژواک سکوت...شب هایی که با بیدار موندن آرامش میگیرم...با فکر نکردن...شب هایی که بوی پرتقال پیچیده توی اتاقم...یا شب هایی که بخار چای داغی رو که توی دستمه و دارم از پنجره به بیرون نگاه میکنم رو بشه دید...آخ آخ مخصوصا که وقتی دارم چای داغ رو جلوی پنجره میخورم نسیم خنک شب موهامو بریزه رو صورتم...شب هایی که با خودم بگم برن به درک همه ی آدما،همه ی حرف و حدیثا...شب رو دریاب...ارامششو...خلوتشو
شب هایی که تا حالا صد بار تکرار شده و هر بار برام جذاب تر از قبله...شبهایی که با خودم زمزمه میکنم:
با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت!
با کدام اشک می توان
پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟
دلم میخواد امشب رو از اون شب ها کنم...شب های سرشار از آرامش...شب هایی مملو از عشق...از اون شب هایی که حاضر نیستم با هیچکس تقسیمش کنم...

.: Weblog Themes By Pichak :.












